بعد از هفده روز معطلی دوباره میخواهم بنویسم، به قول یک نفر که نمیدانم کیست، به این می اندیشم که از چه بنویسم که تکراری نباشد؟ تکراری هم باشد مهم نیست، مهم نوشتن من است و البته مهم تر از آن نوشته ی من.....
چند وقتی میشود که دلم میخواهد درونم را دور بریزم و یک پوست اندازی جانانه انجام دهم، تفاوت این دو را میدانم اما مرادم رسیدن به هر دوی این هاست، چگونه درونم را تهی کنم؟ چگونگی اش مهم است اما نه این اندازه که مرا از این کار منصرف کند، خودم را دور میریزم حتی اگر به بهای دور ریختن عزیزانم تمام شود، تاوان کدام اشتباه را پس میدهم نمیدانم، ولی خوب میدانم که تنها خودم مقصر نیستم، بهای دور ریختن درونم سنگین است، سنگینی این دور ریختن و سنگینی این بها را به پای کسانی که آتش زیر خاکستر شدند مینویسم، بگذار زمین و زمان به تصمیمم شک کنند، دلم از این تصمیمم قرص است پس جای نگرانی نیست.
چند وقت است که حالم از واژه های "حزب اللهی بودن" و "سعه ی صدر" و "تاثیرگزاری روی خاکستری ها" و "حضرت آقا فرمودند" و... به هم میخورد، فیها خالدونم را میسوزانند این واژه ها...
در تشکیلات که باشی، از این مزخرفات بسیار میشنوی، نه این که اصلِ کلمات را نفی کنم، نه، اما امان از این تشکیلاتی ها که خوراکشان این حرف هاییست که اگر پایش بیوفتد حتی نمیتوانند هر کدام را در دو خط برایت تعریف کنند! بگذریم، کاری کرده اند که به قول یکی از رفقایم از تشکیلاتمان فراری شده ام! آخ که چقدر این رفیقم و آن دیگری را دوست دارم، وقتی به آن رفیق اولم گفتم که درونم تهی شده، برایم نوشت که: شاید تهی شدن؛ راز تکامل است...
نمیدانم که این حرف ها را کسی میفهمد یا نه، اما دیگر برایم اهمیتی ندارد، عادت کرده ام که حرف هایم برای همه نامفهوم باشد....
"تشکیلات معبد است، مواظب باشید معبودتان نشود" چقدر این جمله را دوست دارم.....
همین....