مداد سفید..

هر کجا هستی جهادی کار کن، جهاد ادامه دارد، جنگ ادامه دارد...

مداد سفید..

هر کجا هستی جهادی کار کن، جهاد ادامه دارد، جنگ ادامه دارد...

دیشب باید طراحی نشریه تمام میشد لذا بایستی تا خود ِ صبح بیدار میماندیم، بیدار ماندن مستلزم سیری شکم است و از آنجایی که ما همگی انسان های دور اندیشی هستیم! شام مفصلی ترتیب دادیم برای سه وعده! و شاید هم بیشتر...

افسران - شام دیشب من و رفقا...

تعجب نکنید نام این غذا دلمه است! بر خلاف ظاهر نامناسبش بسیار خوشمزه بود، خیلی ها هستند(از نوع خوابگاهی اش!) که آرزوی خوردن چنین غذایی را دارند! و کیست که به جز ما طعم لذت بخش این غذا را چشیده باشد....

مداد سفید

میگویند نوشتن از هر نوعی که باشد، قلب و ذهن را روان میکند و یکجور روغنکاری برای ذهن محسوب میشود، نمیدانم که این جمله را قبول دارم یا نه، اما حتما هستند کسانی که آن را قبول دارند، بنظرم کم هم نیستند، بگذریم میخواهم راجع به چیز دیگری بنویسم، بزرگی میگفت تا کسی حرفی برای گفتن نداشته باشد، نوشتنش نمیاید پس من که نوشتم میاید لابد حرفی برای گفتن دارم، به قول نقی در فیلم پایتخت پس خودم را تخلیه میکنم، چند وقتیست موضوعی ذهن مرا به خود مشغول کرده است آن هم اینکه چرا بعضی ها خیلی کمرو هستند و برخی دیگر شدیدا پررو؟ اصلا ملاک کمرویی و پررویی چیست؟ چرا عده ای سنگ پای قزوین پیششان لنگ می اندازد و عده ای دیگر از کمرویی نای گرفتن حق قطعیشان را هم ندارند؟ آن چه مسلم است این است که به دید عموم مردم در این دوره و زمانه باید پررو باشی تا به قول معروف کلاهت را برندارند

به این فکر میکنم که چه چاره کنم تا حرفم دُز سیاسی به خود بگیرد، واژه ای که الان بیشتر از هر زمان دیگری مرا به یاد پررویی و کمرویی سیاسی می اندازد، اسم همین رئیس جمهور حقوق دانمان آقای دکتر روحانیستدلیلش مفصل است، و البته برای شخص من قابل احترام، سال 82 که ایشان دبیر شورای عالی امنیت ملی خاتمی بود و در کنار آن تیم مذاکرات هسته ای را رهبری میکرد را به یاد ندارم، از اینور و آنور مینویسم، این حرفم دلیل بر این نیست که ممکن است صفتی را به او نسبت دهم که شایسته اش نباشد، هرگز، بسیار اتفاق میوفتد که ما انسان ها درمورد موضوعی از کسی یا جایی اطلاعات میگیریم و بعد از مدتی خودمان از حامیان سر سخت آن کس یا چیز میشویم، مثل عشق ما حزب اللهی ها به روح اللهبگذریم، حرفم سر پررویی و کمرویی آقای روحانی به عنوان یک رجل سیاسیستبه بنظر خودم که او بسیار پرروست ولی درباره ی اینکه پررویی خوب است یا بد حرف خواهم زد، اگر فرض کنیم که همه با من هم عقیده باشند و بگویند که روحانی پرروست، آن وقت یک چیزی اینجا میلنگد که باید پاسخش را داد، آن هم اینکه مگر نه این است که از دید جماعتی عظیم خصیصه ی پررویی ویژگی بسیار خوبیست که معمولا هم همه را به آن توصیه میکنیم؟ پس حالا که شخصی مانند ایشان از این ویژگی برخوردارند، چرا بابت همه ی کار های او زبان به نقد باز میکنیم و میگوییم این کار او خلاف عزت است و فلان کار دیگرش خلاف مصلحت؟؟خوب او پررویی میکند و عزت را به باد میدهد، پررویی میکند و گند میزند به مصلحت، پررویی میکند و یادش میرود که او و هم تیمی هایش همان هایی بودند که در سال 82 آن افتضاح هسته ای را به بار آوردند حالا چه شده که از حق مسلم هسته ای دم میزنند؟ پررو که شاخ و دم ندارد، دلم نمی خواهد به کسی توهین کنم اما چه کنم که آنها خوب به عزت، غیرت، مصلحت و کل هیکل ما حزب اللهی ها توهین می کنندبگذریم، اما اگر فرض کنیم که هیچ کس با من موافق پررو بودن روحانی نیست، حتما یادم باشد که از همین مردم بپرسم که اسم این کار های روحانی را چه میگذارند؟ خیلی برایم جالب است جواب هایشان...تقصیر ماست، آری تقصیر خودمان است، آنقدر سکوت کردیم و چیزی نگفتیم که حیای گربه تا ناکجاآباد رفت و دیگر برنگشتاصلا نمیدانم چه بر سر این روسای جمهور در جمهوری اسلامی میاید که بعد از گذراندن هفت خانِ خر از پل، در نهایت پررویی گذشته ی خود را گل و بلبل معرفی میکنند و اصرار دارند خود را دلسوز تر از حضرت حق هم به این مردم معرفی کننداینطور پیش رود موسوی ملعون هم اگرروزی (که بسیار بعید استرئیس جمهور ایران شود میخواهد بگویدمن را آقای خامنه ای اغفال کرد وگرنه من پسر خوبی بودم، خلاصه آنکه به شعور 77 میلیون ایرانی توهین کند که؛ فتنه دیگر چه صیغه ایست؟ بروید پی غازچرانیتان!

...حرفهایم سر دراز دارند، تا بعد


مداد سفید

بعد از هفده روز معطلی دوباره میخواهم بنویسم، به قول یک نفر که نمیدانم کیست، به این می اندیشم که از چه بنویسم که تکراری نباشد؟ تکراری هم باشد مهم نیست، مهم نوشتن من است و البته مهم تر از آن نوشته ی من.....

چند وقتی میشود که دلم میخواهد درونم را دور بریزم و یک پوست اندازی جانانه انجام دهم، تفاوت این دو را میدانم اما مرادم رسیدن به هر دوی این هاست، چگونه درونم را تهی کنم؟ چگونگی اش مهم است اما نه این اندازه که مرا از این کار منصرف کند، خودم را دور میریزم حتی اگر به بهای دور ریختن عزیزانم تمام شود، تاوان کدام اشتباه را پس میدهم نمیدانم، ولی خوب میدانم که تنها خودم مقصر نیستم، بهای دور ریختن درونم سنگین است، سنگینی این دور ریختن و سنگینی این بها را به پای کسانی که آتش زیر خاکستر شدند مینویسم، بگذار زمین و زمان به تصمیمم شک کنند، دلم از این تصمیمم قرص است پس جای نگرانی نیست.

چند وقت است که حالم از واژه های "حزب اللهی بودن" و "سعه ی صدر" و "تاثیرگزاری روی خاکستری ها" و "حضرت آقا فرمودند" و... به هم میخورد، فیها خالدونم را میسوزانند این واژه ها...

در تشکیلات که باشی، از این مزخرفات بسیار میشنوی، نه این که اصلِ کلمات را نفی کنم، نه، اما امان از این تشکیلاتی ها که خوراکشان این حرف هاییست که اگر پایش بیوفتد حتی نمیتوانند هر کدام را در دو خط برایت تعریف کنند! بگذریم، کاری کرده اند که به قول یکی از رفقایم از تشکیلاتمان فراری شده ام! آخ که چقدر این رفیقم و آن دیگری را دوست دارم، وقتی به آن رفیق اولم گفتم که درونم تهی شده، برایم نوشت که: شاید تهی شدن؛ راز تکامل است...

نمیدانم که این حرف ها را کسی میفهمد یا نه، اما دیگر برایم اهمیتی ندارد، عادت کرده ام که حرف هایم برای همه نامفهوم باشد....

"تشکیلات معبد است، مواظب باشید معبودتان نشود" چقدر این جمله را دوست دارم.....

همین.... 

مداد سفید

قصد نداشتم تا آخر این هفته مطلبی در وبلاگ قرار دهم، اما چه کنم که این پدرخوانده و دارو دسته اش دست از سر کچل این نظام برنمی دارند و دائما دوست دارند خودی نشان دهند این نخودی ها. آدم حیفش میاید چیزی در وصف حال این عمله اکره ها ننویسد، این بار میخواهم از فائزه شان چند خطی بنویسم....

فائزه هاشمی دختر دوم پدرخوانده؛ اخیرا در در دانشگاه آزاد پردیس حرف هایی بلغور کرده است که بی شک مرور اجمالی این بلغوریات خالی از لطف نخواهد بود، نشستی که به نام نشست علمی ترتیب داده میشود اما جز بحث های سیاسی در آن، مطرح نمیشود! فارغ از برخی خزعبلات این مدعی اصلاحات ، قسمتی از بحثش که مربوط به زندانیان سیاسی و آزادی آنها بود، برایم بسیار عجیب و البته جالب توجه است. او ادعا میکرد که متهمین سیاسی را به عنوان متهمین امنیتی به دادگاه می برند و بعد میگویند که زندانی سیاسی نداریم، در حالی که اینطور نیست..

الله اکبر از این همه پر رویی، سنگ پای قزوین شرف دارد به پررویی این جماعت، انقلاب را دو دستی ارث پدرشان دانسته و کشور را مصادره کرده اند، آن وقت در کمال پررویی دم از رفع حصر، میزنند، انگار تا فیها خالدون شان از این حصر سوخته است.بگذارند کمتر دهان ما هیکل برخی ها را به لجن بکشد، برخی هایی که شما بهتر از من از دغل بازی هایشان اطلاع دارید. آدمی که تا دیروز متهم شماره یک جرم امنیتی بود، امروز برای قوه قضائیه خط و نشان میکشد، مخلص کلام آنکه، همه اش تقصیر سیستم فشل و ناکارآمد قوه قضائیه است، پررویشان کرده است، آن زمانی که بسیجی هتاک به فائزه را 8 ماه زندانی کرد اما خود فائزه را که کشور را در حوادث سال 88 آنگونه ملتهب کرده بود فقط 6 ماه محکوم به زندان کرد، آن موقع این خاندان پررو شدند، یا آن زمان که مرعشی را در سال 88 به یک سال زندان محکوم کرد اما فقط یک روز از این یک سال، مرعشی در بازداشت بود و مابقی را در مرخصی! خاندان پدرخوانده بادشان زیاد شد، حالا همینان دم از بی قانونی در قوه قضائیه میزنند.اگر قوه قضائیه کوتاهی نمیکرد، الان خود او می بایست در جوار هم حزبی هایش در اوین آب خنک میخورد! همین.

 

پی نوشت: فائزه هاشمی در آن برنامه، از آزادی زندانیان امنیتی سخن گفت، اما نگفت که لیست تحریم ها و لیست سیاه ترور از صدقه سر خیانت های کدام جریان شکل گرفت.(ربطش را خودتان بخوانید)

مداد سفید

امروز روز جمعه بود، روزی که متفاوت تر از مابقی زمان ها برای من یکی رقم خورد. دیشب حدود ساعت یک نصفه شب بود که یکی از دوستان قدیمی ام پیامی به من داد و حال و احوال مختصری کرد، و البته یک مشاوره ی کوچکی هم خواست و من چون خیلی خسته بودم جواب مشاوره اش را به امروز صبح موکول کردم. این رفیقم حدود دو سالی میشود که از مذهب اهل سنت به مذهب شیعه تغییر جهت داده است، برای همین برای من خیلی قابل احترام است، سوالش درباره ی خواستگاران سنی ای بود که دلش نمیخواست با آنها وصلت کند...


به هر روش که بود به او قول دادم که فردا یعنی امروز صبح جواب سوالش را بدهم، امروز صبح که از خواب بلند شدم، یک لحظه به ذهنم رسید که خدایا چه میشد اگر یک سنی که تازه شیعه شده باشد پیدا شود و من این دو را به هم معرفی کنم، در همین فکر ها بودم که ناگهان به ذهنم رسید از طریق نهاد رهبری اقدام به چنین کار خداپسندانه ای کنم، سریعا به شماره مسئول نهاد دانشگاه پیام دادم و پرسیدم که آیا چنین موردی را سراغ دارد یا نه، و در کمال خوشحالی جواب مثبت را از او گرفتم! و قرار شد بعد از پیگیری های لازم نتیجه را به من اطلاع بدهد. این اولین اتفاق شیرین...

بعد از ظهر شد، باز هم یکی از دوستان قدیمی ام پیامی داد و خواست که بین دو نفر واسطه ی خیر شوم! البته این دوستم با آن بالایی فرق میکند، قبول کردم، مسئولیت من این بود که روی مخ عروس خانم کار کنم و راضی به وصلت با یک شاهزاده گردانم، اما این شاهزاده که بود؟ برای خود من بسیار باعث کنجکاوی بود که این مرد خوشبخت را بشناسم، بعد از کلی اصرار، وقتی نام مبارک ایشان را روی صفحه ی گوشی دیدم از تعجب شاخ در آوردم، خدای من چه میبینم!! دو یا سه بار پیام را از سر روخوانی کردم، بعد از اینکه مطمئن شدم درست دیده ام حدود نیم ساعت از خنده روده بر شده بودم، شاهزاده پسر را میشناختم، بسیار کوچولو تر از آن بود که بتوان تصور کرد او میخواهد ازدواج کند!!! 

اما فراموش نمیکنم که عشق، کوچکی و بزرگی نمیشناسد، خیلی خیلی از اتفاقات امروز خوشحالم، با این که نمیدانم این وصلت ها جور می شوند یا نه، اما از طرف خانواده ی هر دو زوج احتمالا خوشبخت! به خودم خسته نباشید میگویم. تا به حال از پسری که شناخت بسیار اندکی از او داشتم، این همه برای عروس آینده تعریف نکرده بودم و به قول خودمان نوشابه باز نکرده بودم، مطمئنم که اگر خود شاه داماد آنجا بود از تعریف های اغراق آمیز من تعجب میکرد! ولی چه کنم که امروز حال دلم بسیار خوب است....

مداد سفید