مداد سفید..

هر کجا هستی جهادی کار کن، جهاد ادامه دارد، جنگ ادامه دارد...

مداد سفید..

هر کجا هستی جهادی کار کن، جهاد ادامه دارد، جنگ ادامه دارد...

امشب برای مراسم عزاداری اربعین به مسجد دانشگاه رفته بودم، طبق عادت بدی که معمولا داشتم موقع سخنرانی مشغول صحبت با یکی از رفقایم که خیلی وقت بود ندیده بودمش شدم، در حین صحبت نه چندان مهم و حیاتی که داشتیم، خیلی اتفاقی تکه ای از سخنرانی سخنران مراسم را شنیدم که میگفت: باید کاری کنیم که اربعین و در کل حرکت امام حسین از جنبه ی صرفا عبادی دربیاید چرا که این حرکت در اصل یک حرکت عبادی سیاسی اجتماعی ست...

حق با او بود، ما حزب اللهی ها آن دو بخش دیگر را یادمان رفته بود، حداقلش یادمان رفته بود کاری هر چند کوچک برای آن دو بخش دیگر انجام دهیم، دلم داشت می ترکید، او که حرف میزد دلم داشت می ترکید به این فکر میکردم که خدایا چه میشود بر این امت حزب الله که اینگونه از اصل می برند و به فرع می چسپند، مگر یادمان رفته نقطه ی عطف اسلام همان اسلام سیاسی ست، پس چرا این همه از سیاست گریزانیم؟ چرا درستش را برای همگان تبیین نمی کنیم؟ چرا نشسته ایم؟ خدا از سر تقصیرات همه ی رفقای حزب اللهی مان و به ویژه منِ حقیرِ بی وجود بگذرد. وقتی ماه صفر تمام شود، دیگر صدای این روضه ها و سینه زنی را نخواهیم شنید، دیگر گریه بر اباعبدالله سخت خواهد شد، دیگر گونه ها، کمتر خیسِ مصیبت حسین میشوند، اما ای کاش سیاستش زنده تر بماند، ای کاش این سیاست در قلم ها و زبان های امت حزب الله عمیقا نفوذ کند..

در همین حال و هوای گنگی و پر از علامت سوال بودم که ناگهان یکی از دوستانم کنارم نشست، اولین سوالی که پرسید از قرعه کشی کربلا بود، گفت فلانی ثبت نام کرده ای؟ با سر علامت دادم که ثبت نام کرده ام، گفت ان شالله که اسمت درمیاید، دعایش را بدجور به خودم گرفتم انگار آسمان و زمین این دعا را کرده باشند، شاید بعد ها برای خودم هم غیر قابل باور باشد اما خدا میداند که در آن لحظه تا خود بین الحرمین رفتم و برگشتم.....

الان که این ها را مینویسم دلم درد میکند، خدایا به خاطر این دردی که روی سینه احساس میکنم تو را شکر، خدایا نگذار یادم برود پادشاهی که وجود مرا در این لحظه تماما تسخیر کرده است، معنای خالص سیاست است، خدایا میدانم که تمام امام حسین سیاست بود، خدایا سیاست را به من بشناسان و وظیفه ام را دائم گوشزدم کن، خدایا تو خود شاهد باش که با تمام بی لیاقتی ام در این راه شهید شوم، شهید سیاست حسین، شهید دیانتش...

دیگر صفحه ی کیبورد قادر نیست درونم را بیرون بریزد، حال دلم خوب نیست ولی چرا... خوب است، طعم درد حسین هم شیرین و چشیدنی ست، خدایا ید الهی را روی سرهایمان بکش و لعنت کن تمام آنهایی را که حسین را به کربلا محدود دانستند و اصلا مادرشان به عزایشان بنشیند همه ی این آدم ها، همه ی آنهایی که حسین را قربانی مصلحتشان کردند و تمام آنهایی که خواستند دین را از سیاست جدا محاسبه کنند. الهی آمین...

مداد سفید

چند شب بود میخواستم مطلبی بنویسم، اما هر کاری میکردم نمیتوانستم کلمات را به صورت مسالمت آمیز کنار هم بنشانم، انگار حرف ها هم حرف های مرا نمی فهمیدند، بالاخره هر چه که بود تمام شد و کلمات هم مانند ظریف و دار و دسته اش کمی از موضعشان عقب نشستند و به این حقیر بی وجود اجازه ی نگارش چند خطی را دادند

میخواهم این بار از خودمان بنویسم، از مایی که چند وقتی ست مارک دار شده ایم به نام "حزب اللهی" و "انقلابی"، دیگر خسته شده ام از اینکه فقط از دیگری بنویسم، میخواهم اینبار از حزب اللهی ها بنویسم، شاید قلمم تلخ یا تند باشد ولی هر طعمی که داشته باشد، بنظرم از گندهایی که بعضی اوقات ما حزب اللهی ها بالا می آوریم تلخ تر نیست....

میخواهم برای اینکه مطلبم خوب فهمیده شود ( هر چند می دانم که جز دو سه نفر بیشتر، این یادداشت را نخواهند فهمید) از تاریخ مثال بیاورم، از آقازاده ها، قصّه‌ی آقازاده ها در این خاک شیرین نیست؛ آقازاده‌ها در این مملکت عقب‌تر از پدرانشان هستند. مثلا مطهریِ پسر را که نگاه میکنی، نه تنها در عالم فلسفه و تولید اندیشه‌ی نو، فرسنگ‌ها از پدر شهیدش عقب‌تر است که در عالم سیاست هم کیلومترها از او دورتر است. پیش‌روی سیاسی مرتضی مطهری در سکناتِ سیاسی آقا پسرشان دیده نمی‌شود، فرزندانِ بهشتی هم از نظرِ فکری شاید حال و روزِ بهتری در مقایسه با علی مطهری داشته باشند، اما با حمایت از میرحسین، از سپهرِ فکری و سیاسی ایران کنار زده شده‌اند. یعنی اگر در عالمِ نظر از فرزند مطهری جلوتر باشند، در عرصه‌ی عمل هم از او و هم از پدر فعال و شجاع‌شان بسیار عقب‌ترند.

این ها آقازاده بودند، کسانی که نفس حق مطهری ها را حس کرده بودند، یا حق خواهی بهشتی ها را لمس کرده بودند چیزی نشدند برای پدران انقلاب! ما حزب اللهی ها که تازه سه نسل هم با این پیران انقلاب فاصله داریم ادعا میکنیم که انقلاب را خوب شیرفهم شده ایم.....

البته این کار در اصل و اساس اشکالی ندارد و باعث شوری انقلابی در جامعه و پویایی انقلاب میگردد اما آنچه همگی ما آن را فراموش کرده ایم کیفیت انقلابی بودن است. ادعا میکنیم انقلابی هستیم در حالی که دریغ از خطی از نوشته جات استاد شهید مطهری در خاطرمان نقش بسته باشد یا اینکه صفحه ای از کتاب هایش را خوانده باشیم! ادعا میکنیم انقلابی هستیم در حالی که اصلا نمیدانیم برای شناساندن اسلام عزیز به همگان بایستی تفکرات مطرح در جهان را بشنویم و نقد کنیم، نه اینکه دهان مارکسیست را گل بگیریم تا مبادا از شرک حرفی زده شود. ادعا میکنیم انقلابی هستیم در حالی که نمیدانیم همین امام حسینی که دو ماه برایش اشک ریختیم و سینه زدیم تمامش سیاست بود، و هزاران هزار مثال گفتنی و نگفتنی که شما خود بهتر از حقیر بر آن واقف هستید. انقلابی بودن به مخلص بودن یا دغدغه مند بودن نیست، انقلابی کسیست که از اخلاصش در پیشبرد انقلاب خرج کند،  چرا نمیخواهیم این ها را بفهمیم، انقلاب در حال ذبح شدن است، آن وقت ما نشسته ایم از تاثیرگذاری روی قشر خاکستری حرف میزنیم.... انقلاب که نباشد دیگر قشر خاکستری که سهل است هر قشر دیگر با هر رنگ دیگر که فکرش را بکنیم از کفمان خواهد رفت. 

منکر این نمیشوم که اثرگذاری روی اقشار خاکستری از رسالت های یک انقلابی ست اما نه اینکه تمام عالم را تعطیل این تاثیر گذاری کنیم که در بیشتر موارد این تاثیر گذاری هم درست انجام نمیشود! نمیدانم که حق مطلب ادا شده است یا نه، و اصلا نمیدانم که این نوع استدلال درست است یا نه ولی میدانم که این نوع حزب اللهی بودن را شایسته انقلاب نمیدانم، خدا رحمت کند امام راحل را....همین.

مداد سفید

چند صباحی بیشتر به اربعین حسینی نمانده است، حزنی بر دلم نشسته، باورش کمی تلخ است، محرم و صفری که به گفته ی روح الله، اسلام را زنده نگه داشته اند، کم کم به ثانیه های آخر خود نزدیک میشوند، به این می اندیشم که حسین علیه السلام اگر نبود، پس این همه دل های ترک خورده با چه کسی درد دل میگفتند و اصلا مگر میشود درد هایی را که برای حسین زمزمه میشوند را با کس دیگری گفت... چهل روز از روزی که خون خدا را در کربلا قطعه قطعه کردند میگذرد، چه میشود بر این مردم که گاه یادشان میرود حق و باطل را از هم تمییز دهند....به یقین می رسم که بغض نسبت به علی و اولاد مظلومش از همان ابتدا به ناف دین فروشان بسته شده بود، اما ای وای از آهی که بلای جانِ دینِ نداشته ی دین فروشان شود، آهی که دودمان منافق را بر باد میدهد.... بگذریم از اینکه این مظلومیت قلب تاریخ را هم به درد آورده است، حسین را کشتند، مرید حسین را هم کشتند، پنج سال پیش، عزادار حسین را هم کشتند، نمیدانم چرا هر وقت میخواهم از حسین و عاشورا بنویسم یادم نمیرود نامردانی را که پنج سال پیش در همین جمهوری اسلامی در عزای حسین فاطمه، هلهله میکردند، مسجد میسوزاندند، و انتقام پدران ملعونشان از حسین را اینگونه میگرفتند.

به خواب رفته بودند یا اینکه خود را به خواب زده بودند، چه فرقی میکند؟ انقلابی که در دست جماعت خوابزده باشد چه فرقی با انقلاب افتاده به دست نااهلان و نامحرمان دارد؟ دیگر دلم نمیخواهد آن روز هارا به یاد بیاورم، از حسین (ع) شرم دارم که بیش از این بنویسم، به همین جمله بسنده میکنم که؛ خدا لعنت کند منافق دین فروش را... و خدا اجر صبر سید علی را زیاد کند و او را با اجداد مظلومش محشور نماید. ان شالله...

مداد سفید

گاهی آدم مطالبی می‌نویسد، ملّـت دوستش دارند یا ندارند. گروهی بر آن‌نند یا گروهی برابرِ آن. این هر دو، هیچ‎یک، اهمیّتی برایم ندارد...

چند وقت پیش درمورد روشنفکرانِ بوزینه صفت و حربه هایی که در طول تمام این دوران به هویت روشنفکری وارد کرده اند در یکی از نشریات دانشجویی مطلبی نوشته بودم که گویا به مزاق بعضی ها خوش نیامده بود و خیلی بد جور به خودشان گرفته بودند، و خدا و پیغمبر را قسم میدادند که ما بوزینه نیستیم و.. انگار که فحشی را زمین بیاندازی و صاحبش با احترام آن را بردارد و در جیبش قرار دهد! برایم خنده دار بود که عمله اکره های روسا و رفقایشان آن را به خود گرفته بودند، آدم هایی که اصلا معنای روشنفکری را نگرفته بودند ادعای روشنفکری میکردند و به خودشان گرفته بودند این بوزینه را....آدم هایی که اگر نمیشناختمشان از رفتار آن طورشان تعجب نمیکردم.

بدم می‌آید از همه‌ی آن‌هایی که کلّا می‌گویند و اساسا می‌بافند و فکرشان است که مشکل مملکت را دریافته‌اند و بلدند صدای‌شان را محکم کنند که «اساسا مشکل مملکت ما این است که...» از این ها بدم میاید، این ها در ابتذالِ درباره‌‎ی هر چیزی حرف زدن غرق هستند، و همین طور در ابتذال پاسخ دادن‌ها بر هر چیزی و در ابتذال جلوه‌گری و باسواد نشان دادنشان، ابتذال یعنی همین چیزی که بعضی ها به آن دچارند. بگذریم از این که این رفقای روشنفکر! خیلی دلشان میخواهد در همه جا ورود پیدا کنند و اظهار نظر نمایند درمورد هر چیز با ربط و بی ربطی که در اطرافشان اتفاق می افتد،  برام جالب هستند و البته بدم میاید، از همه ی این دست آدم هایی که فکر میکنند عقل کل تشریف دارند و این ها باید همه ی مسائل موجود را تحلیل کنند و اینها باید نظر نهایی را صادر کنند... و هر فحشی هم که بدهی آنقدر خودشان را دست بالا میگیرند که فکر میکنند باید به خودشان بگیرند...

آنهایی که معنای دین را نفهمیده اند، آیه ی قران تفسیر میکنند، یا آنهایی که اصلا نمیدانند اصلاح طلب با کدام ط نوشته میشود، ایدئولوژی اصلاحات را تبیین میکنند و اصرارشان بر این است که خدا را هم اصلاح طلب معرفی کنند!(قصد اشاره به دعوای اصلاح طلبی، اصولگرایی ندارم، فقط مثالی بود که به ذهنم رسید، هرچند گفتنی ها از این حزب بسیار دارم ) از این دست آدم های احمق بسیارند که دنیا را با این کارهای احمقانه شان به گند کشیده اند و روزی که در یک نشریه دانشجویی میگویی روشنفکران بوزینه صفت، به تریج قباشان بر میخورد که چرا به ما گفتید بوزینه...

بدم میاید، از همه ی کلی نگر ها از همه ی آنهایی که خود را عقل کل میدانند و دیگران را گوسفند تصور میکنند، بدم میاید از همه ی آنهایی که بعضی مواقع فکر میکنند از خدا هم بیشتر میفهمند، همان هایی که شلوارشان را هم نمیتوانند بالا بکشند اما فکر میکنند از خدا هم بیشتر میفهمند، آنهایی که حتی نام رهبران حزب برباد رفتشان را هم نمیتوانند به طور کامل تلفظ کنند آن وقت از دگماتیسم یا همان جمود فکری برایت در نشریه ی متبوعشان مطلب به اسمشان چاپ میکنند، از مجلس انتقاد میکنند، از شهرداری تهران انتقاد میکنند، از سپاه میگویند و خلاصه عالم و آدم را به هم میبافند و ادعا میکنند که از همه بیشتر مشکلات مملکت را میدانند و تئوری حل مشکلات صادر میکنند و به گمان خودشان کشور را اینان اداره میکنند، الله اکبر از این همه حماقت....

مداد سفید

کوتاه مینویسم ، دیروز شانزده آذر بود، و به اصطلاح روز دانشجو، اما...

امان از این اما و امان از این دردهایی که تا خرخره خفه مان کرده اند، تا کی نگوییم؟ تا کی میخواهید بغض هایمان را در نطفه خفه کنیم؟ بگذارید کمی هم "حق" و حق خواهی نفس بکشند، بگذارید در مقابل این همه گزینه ی روی میز، مقدار کمی از درد هم روی دایره ریخته شود، شما را به خدا بس کنید.....

 از 16 آذر مینویسم، از 16 آذری که امسال به سبکی متفاوت تر از مابقی زمان ها در خاطره ها ماندنی شد، روزی که معنای واقعی اعتدال (البته اعتدال مورد نظر آقایان)  لمس شد، روزی که در آن دهان شریعت مداری ها بسته شد ، اما امثال قوچانی ها نه، دهان رسایی ها بسته شد، اما دهان علی مطهری ها نه، ای وای از این اعتدال... گویا فلسفه ی 16 آذر را یادشان رفته ، شاید هم اصلا نفهمیده اند معنای این روز را، به هر دلیل که بود، جز خیانت به دانشجو و خیانت به آرمانخواهی چیز دیگری نبود. حضرات اعتدال به دست خودشان اعتدال را ذبح کردند، به این فکر میکنم که چقدر می‌تواند یک نظام، مظلوم باشد، کاش می‌شد بر این مظلومیت، حدی متصور بود، کاش میدانستند با این بستن دهان ها روحیه ی آرمانخواهی که رسالت این روز بزرگ است را میکُشند و له میکنند چیزی راکه صاحب اصلی اش اینها نیستند، و دست اینان امانتی بیش نیست،

دیگر حال نوشتن ندارم، دوست دارم تا ابد این جمله ی امام که فرمود؛ بکشید ما را ملت ما بیدار تر میشوند را تکرار کنم، انگار از این جمله سیر نمیشوم، خدایش بیامرزد این روح حقیقی خدارا....  

مداد سفید