مداد سفید..

هر کجا هستی جهادی کار کن، جهاد ادامه دارد، جنگ ادامه دارد...

مداد سفید..

هر کجا هستی جهادی کار کن، جهاد ادامه دارد، جنگ ادامه دارد...

۱۶ مطلب با موضوع «نقد» ثبت شده است

میگویند نوشتن از هر نوعی که باشد، قلب و ذهن را روان میکند و یکجور روغنکاری برای ذهن محسوب میشود، نمیدانم که این جمله را قبول دارم یا نه، اما حتما هستند کسانی که آن را قبول دارند، بنظرم کم هم نیستند، بگذریم میخواهم راجع به چیز دیگری بنویسم، بزرگی میگفت تا کسی حرفی برای گفتن نداشته باشد، نوشتنش نمیاید پس من که نوشتم میاید لابد حرفی برای گفتن دارم، به قول نقی در فیلم پایتخت پس خودم را تخلیه میکنم، چند وقتیست موضوعی ذهن مرا به خود مشغول کرده است آن هم اینکه چرا بعضی ها خیلی کمرو هستند و برخی دیگر شدیدا پررو؟ اصلا ملاک کمرویی و پررویی چیست؟ چرا عده ای سنگ پای قزوین پیششان لنگ می اندازد و عده ای دیگر از کمرویی نای گرفتن حق قطعیشان را هم ندارند؟ آن چه مسلم است این است که به دید عموم مردم در این دوره و زمانه باید پررو باشی تا به قول معروف کلاهت را برندارند

به این فکر میکنم که چه چاره کنم تا حرفم دُز سیاسی به خود بگیرد، واژه ای که الان بیشتر از هر زمان دیگری مرا به یاد پررویی و کمرویی سیاسی می اندازد، اسم همین رئیس جمهور حقوق دانمان آقای دکتر روحانیستدلیلش مفصل است، و البته برای شخص من قابل احترام، سال 82 که ایشان دبیر شورای عالی امنیت ملی خاتمی بود و در کنار آن تیم مذاکرات هسته ای را رهبری میکرد را به یاد ندارم، از اینور و آنور مینویسم، این حرفم دلیل بر این نیست که ممکن است صفتی را به او نسبت دهم که شایسته اش نباشد، هرگز، بسیار اتفاق میوفتد که ما انسان ها درمورد موضوعی از کسی یا جایی اطلاعات میگیریم و بعد از مدتی خودمان از حامیان سر سخت آن کس یا چیز میشویم، مثل عشق ما حزب اللهی ها به روح اللهبگذریم، حرفم سر پررویی و کمرویی آقای روحانی به عنوان یک رجل سیاسیستبه بنظر خودم که او بسیار پرروست ولی درباره ی اینکه پررویی خوب است یا بد حرف خواهم زد، اگر فرض کنیم که همه با من هم عقیده باشند و بگویند که روحانی پرروست، آن وقت یک چیزی اینجا میلنگد که باید پاسخش را داد، آن هم اینکه مگر نه این است که از دید جماعتی عظیم خصیصه ی پررویی ویژگی بسیار خوبیست که معمولا هم همه را به آن توصیه میکنیم؟ پس حالا که شخصی مانند ایشان از این ویژگی برخوردارند، چرا بابت همه ی کار های او زبان به نقد باز میکنیم و میگوییم این کار او خلاف عزت است و فلان کار دیگرش خلاف مصلحت؟؟خوب او پررویی میکند و عزت را به باد میدهد، پررویی میکند و گند میزند به مصلحت، پررویی میکند و یادش میرود که او و هم تیمی هایش همان هایی بودند که در سال 82 آن افتضاح هسته ای را به بار آوردند حالا چه شده که از حق مسلم هسته ای دم میزنند؟ پررو که شاخ و دم ندارد، دلم نمی خواهد به کسی توهین کنم اما چه کنم که آنها خوب به عزت، غیرت، مصلحت و کل هیکل ما حزب اللهی ها توهین می کنندبگذریم، اما اگر فرض کنیم که هیچ کس با من موافق پررو بودن روحانی نیست، حتما یادم باشد که از همین مردم بپرسم که اسم این کار های روحانی را چه میگذارند؟ خیلی برایم جالب است جواب هایشان...تقصیر ماست، آری تقصیر خودمان است، آنقدر سکوت کردیم و چیزی نگفتیم که حیای گربه تا ناکجاآباد رفت و دیگر برنگشتاصلا نمیدانم چه بر سر این روسای جمهور در جمهوری اسلامی میاید که بعد از گذراندن هفت خانِ خر از پل، در نهایت پررویی گذشته ی خود را گل و بلبل معرفی میکنند و اصرار دارند خود را دلسوز تر از حضرت حق هم به این مردم معرفی کننداینطور پیش رود موسوی ملعون هم اگرروزی (که بسیار بعید استرئیس جمهور ایران شود میخواهد بگویدمن را آقای خامنه ای اغفال کرد وگرنه من پسر خوبی بودم، خلاصه آنکه به شعور 77 میلیون ایرانی توهین کند که؛ فتنه دیگر چه صیغه ایست؟ بروید پی غازچرانیتان!

...حرفهایم سر دراز دارند، تا بعد


مداد سفید

بعد از هفده روز معطلی دوباره میخواهم بنویسم، به قول یک نفر که نمیدانم کیست، به این می اندیشم که از چه بنویسم که تکراری نباشد؟ تکراری هم باشد مهم نیست، مهم نوشتن من است و البته مهم تر از آن نوشته ی من.....

چند وقتی میشود که دلم میخواهد درونم را دور بریزم و یک پوست اندازی جانانه انجام دهم، تفاوت این دو را میدانم اما مرادم رسیدن به هر دوی این هاست، چگونه درونم را تهی کنم؟ چگونگی اش مهم است اما نه این اندازه که مرا از این کار منصرف کند، خودم را دور میریزم حتی اگر به بهای دور ریختن عزیزانم تمام شود، تاوان کدام اشتباه را پس میدهم نمیدانم، ولی خوب میدانم که تنها خودم مقصر نیستم، بهای دور ریختن درونم سنگین است، سنگینی این دور ریختن و سنگینی این بها را به پای کسانی که آتش زیر خاکستر شدند مینویسم، بگذار زمین و زمان به تصمیمم شک کنند، دلم از این تصمیمم قرص است پس جای نگرانی نیست.

چند وقت است که حالم از واژه های "حزب اللهی بودن" و "سعه ی صدر" و "تاثیرگزاری روی خاکستری ها" و "حضرت آقا فرمودند" و... به هم میخورد، فیها خالدونم را میسوزانند این واژه ها...

در تشکیلات که باشی، از این مزخرفات بسیار میشنوی، نه این که اصلِ کلمات را نفی کنم، نه، اما امان از این تشکیلاتی ها که خوراکشان این حرف هاییست که اگر پایش بیوفتد حتی نمیتوانند هر کدام را در دو خط برایت تعریف کنند! بگذریم، کاری کرده اند که به قول یکی از رفقایم از تشکیلاتمان فراری شده ام! آخ که چقدر این رفیقم و آن دیگری را دوست دارم، وقتی به آن رفیق اولم گفتم که درونم تهی شده، برایم نوشت که: شاید تهی شدن؛ راز تکامل است...

نمیدانم که این حرف ها را کسی میفهمد یا نه، اما دیگر برایم اهمیتی ندارد، عادت کرده ام که حرف هایم برای همه نامفهوم باشد....

"تشکیلات معبد است، مواظب باشید معبودتان نشود" چقدر این جمله را دوست دارم.....

همین.... 

مداد سفید

قصد نداشتم تا آخر این هفته مطلبی در وبلاگ قرار دهم، اما چه کنم که این پدرخوانده و دارو دسته اش دست از سر کچل این نظام برنمی دارند و دائما دوست دارند خودی نشان دهند این نخودی ها. آدم حیفش میاید چیزی در وصف حال این عمله اکره ها ننویسد، این بار میخواهم از فائزه شان چند خطی بنویسم....

فائزه هاشمی دختر دوم پدرخوانده؛ اخیرا در در دانشگاه آزاد پردیس حرف هایی بلغور کرده است که بی شک مرور اجمالی این بلغوریات خالی از لطف نخواهد بود، نشستی که به نام نشست علمی ترتیب داده میشود اما جز بحث های سیاسی در آن، مطرح نمیشود! فارغ از برخی خزعبلات این مدعی اصلاحات ، قسمتی از بحثش که مربوط به زندانیان سیاسی و آزادی آنها بود، برایم بسیار عجیب و البته جالب توجه است. او ادعا میکرد که متهمین سیاسی را به عنوان متهمین امنیتی به دادگاه می برند و بعد میگویند که زندانی سیاسی نداریم، در حالی که اینطور نیست..

الله اکبر از این همه پر رویی، سنگ پای قزوین شرف دارد به پررویی این جماعت، انقلاب را دو دستی ارث پدرشان دانسته و کشور را مصادره کرده اند، آن وقت در کمال پررویی دم از رفع حصر، میزنند، انگار تا فیها خالدون شان از این حصر سوخته است.بگذارند کمتر دهان ما هیکل برخی ها را به لجن بکشد، برخی هایی که شما بهتر از من از دغل بازی هایشان اطلاع دارید. آدمی که تا دیروز متهم شماره یک جرم امنیتی بود، امروز برای قوه قضائیه خط و نشان میکشد، مخلص کلام آنکه، همه اش تقصیر سیستم فشل و ناکارآمد قوه قضائیه است، پررویشان کرده است، آن زمانی که بسیجی هتاک به فائزه را 8 ماه زندانی کرد اما خود فائزه را که کشور را در حوادث سال 88 آنگونه ملتهب کرده بود فقط 6 ماه محکوم به زندان کرد، آن موقع این خاندان پررو شدند، یا آن زمان که مرعشی را در سال 88 به یک سال زندان محکوم کرد اما فقط یک روز از این یک سال، مرعشی در بازداشت بود و مابقی را در مرخصی! خاندان پدرخوانده بادشان زیاد شد، حالا همینان دم از بی قانونی در قوه قضائیه میزنند.اگر قوه قضائیه کوتاهی نمیکرد، الان خود او می بایست در جوار هم حزبی هایش در اوین آب خنک میخورد! همین.

 

پی نوشت: فائزه هاشمی در آن برنامه، از آزادی زندانیان امنیتی سخن گفت، اما نگفت که لیست تحریم ها و لیست سیاه ترور از صدقه سر خیانت های کدام جریان شکل گرفت.(ربطش را خودتان بخوانید)

مداد سفید

چند شب بود میخواستم مطلبی بنویسم، اما هر کاری میکردم نمیتوانستم کلمات را به صورت مسالمت آمیز کنار هم بنشانم، انگار حرف ها هم حرف های مرا نمی فهمیدند، بالاخره هر چه که بود تمام شد و کلمات هم مانند ظریف و دار و دسته اش کمی از موضعشان عقب نشستند و به این حقیر بی وجود اجازه ی نگارش چند خطی را دادند

میخواهم این بار از خودمان بنویسم، از مایی که چند وقتی ست مارک دار شده ایم به نام "حزب اللهی" و "انقلابی"، دیگر خسته شده ام از اینکه فقط از دیگری بنویسم، میخواهم اینبار از حزب اللهی ها بنویسم، شاید قلمم تلخ یا تند باشد ولی هر طعمی که داشته باشد، بنظرم از گندهایی که بعضی اوقات ما حزب اللهی ها بالا می آوریم تلخ تر نیست....

میخواهم برای اینکه مطلبم خوب فهمیده شود ( هر چند می دانم که جز دو سه نفر بیشتر، این یادداشت را نخواهند فهمید) از تاریخ مثال بیاورم، از آقازاده ها، قصّه‌ی آقازاده ها در این خاک شیرین نیست؛ آقازاده‌ها در این مملکت عقب‌تر از پدرانشان هستند. مثلا مطهریِ پسر را که نگاه میکنی، نه تنها در عالم فلسفه و تولید اندیشه‌ی نو، فرسنگ‌ها از پدر شهیدش عقب‌تر است که در عالم سیاست هم کیلومترها از او دورتر است. پیش‌روی سیاسی مرتضی مطهری در سکناتِ سیاسی آقا پسرشان دیده نمی‌شود، فرزندانِ بهشتی هم از نظرِ فکری شاید حال و روزِ بهتری در مقایسه با علی مطهری داشته باشند، اما با حمایت از میرحسین، از سپهرِ فکری و سیاسی ایران کنار زده شده‌اند. یعنی اگر در عالمِ نظر از فرزند مطهری جلوتر باشند، در عرصه‌ی عمل هم از او و هم از پدر فعال و شجاع‌شان بسیار عقب‌ترند.

این ها آقازاده بودند، کسانی که نفس حق مطهری ها را حس کرده بودند، یا حق خواهی بهشتی ها را لمس کرده بودند چیزی نشدند برای پدران انقلاب! ما حزب اللهی ها که تازه سه نسل هم با این پیران انقلاب فاصله داریم ادعا میکنیم که انقلاب را خوب شیرفهم شده ایم.....

البته این کار در اصل و اساس اشکالی ندارد و باعث شوری انقلابی در جامعه و پویایی انقلاب میگردد اما آنچه همگی ما آن را فراموش کرده ایم کیفیت انقلابی بودن است. ادعا میکنیم انقلابی هستیم در حالی که دریغ از خطی از نوشته جات استاد شهید مطهری در خاطرمان نقش بسته باشد یا اینکه صفحه ای از کتاب هایش را خوانده باشیم! ادعا میکنیم انقلابی هستیم در حالی که اصلا نمیدانیم برای شناساندن اسلام عزیز به همگان بایستی تفکرات مطرح در جهان را بشنویم و نقد کنیم، نه اینکه دهان مارکسیست را گل بگیریم تا مبادا از شرک حرفی زده شود. ادعا میکنیم انقلابی هستیم در حالی که نمیدانیم همین امام حسینی که دو ماه برایش اشک ریختیم و سینه زدیم تمامش سیاست بود، و هزاران هزار مثال گفتنی و نگفتنی که شما خود بهتر از حقیر بر آن واقف هستید. انقلابی بودن به مخلص بودن یا دغدغه مند بودن نیست، انقلابی کسیست که از اخلاصش در پیشبرد انقلاب خرج کند،  چرا نمیخواهیم این ها را بفهمیم، انقلاب در حال ذبح شدن است، آن وقت ما نشسته ایم از تاثیرگذاری روی قشر خاکستری حرف میزنیم.... انقلاب که نباشد دیگر قشر خاکستری که سهل است هر قشر دیگر با هر رنگ دیگر که فکرش را بکنیم از کفمان خواهد رفت. 

منکر این نمیشوم که اثرگذاری روی اقشار خاکستری از رسالت های یک انقلابی ست اما نه اینکه تمام عالم را تعطیل این تاثیر گذاری کنیم که در بیشتر موارد این تاثیر گذاری هم درست انجام نمیشود! نمیدانم که حق مطلب ادا شده است یا نه، و اصلا نمیدانم که این نوع استدلال درست است یا نه ولی میدانم که این نوع حزب اللهی بودن را شایسته انقلاب نمیدانم، خدا رحمت کند امام راحل را....همین.

مداد سفید

گاهی آدم مطالبی می‌نویسد، ملّـت دوستش دارند یا ندارند. گروهی بر آن‌نند یا گروهی برابرِ آن. این هر دو، هیچ‎یک، اهمیّتی برایم ندارد...

چند وقت پیش درمورد روشنفکرانِ بوزینه صفت و حربه هایی که در طول تمام این دوران به هویت روشنفکری وارد کرده اند در یکی از نشریات دانشجویی مطلبی نوشته بودم که گویا به مزاق بعضی ها خوش نیامده بود و خیلی بد جور به خودشان گرفته بودند، و خدا و پیغمبر را قسم میدادند که ما بوزینه نیستیم و.. انگار که فحشی را زمین بیاندازی و صاحبش با احترام آن را بردارد و در جیبش قرار دهد! برایم خنده دار بود که عمله اکره های روسا و رفقایشان آن را به خود گرفته بودند، آدم هایی که اصلا معنای روشنفکری را نگرفته بودند ادعای روشنفکری میکردند و به خودشان گرفته بودند این بوزینه را....آدم هایی که اگر نمیشناختمشان از رفتار آن طورشان تعجب نمیکردم.

بدم می‌آید از همه‌ی آن‌هایی که کلّا می‌گویند و اساسا می‌بافند و فکرشان است که مشکل مملکت را دریافته‌اند و بلدند صدای‌شان را محکم کنند که «اساسا مشکل مملکت ما این است که...» از این ها بدم میاید، این ها در ابتذالِ درباره‌‎ی هر چیزی حرف زدن غرق هستند، و همین طور در ابتذال پاسخ دادن‌ها بر هر چیزی و در ابتذال جلوه‌گری و باسواد نشان دادنشان، ابتذال یعنی همین چیزی که بعضی ها به آن دچارند. بگذریم از این که این رفقای روشنفکر! خیلی دلشان میخواهد در همه جا ورود پیدا کنند و اظهار نظر نمایند درمورد هر چیز با ربط و بی ربطی که در اطرافشان اتفاق می افتد،  برام جالب هستند و البته بدم میاید، از همه ی این دست آدم هایی که فکر میکنند عقل کل تشریف دارند و این ها باید همه ی مسائل موجود را تحلیل کنند و اینها باید نظر نهایی را صادر کنند... و هر فحشی هم که بدهی آنقدر خودشان را دست بالا میگیرند که فکر میکنند باید به خودشان بگیرند...

آنهایی که معنای دین را نفهمیده اند، آیه ی قران تفسیر میکنند، یا آنهایی که اصلا نمیدانند اصلاح طلب با کدام ط نوشته میشود، ایدئولوژی اصلاحات را تبیین میکنند و اصرارشان بر این است که خدا را هم اصلاح طلب معرفی کنند!(قصد اشاره به دعوای اصلاح طلبی، اصولگرایی ندارم، فقط مثالی بود که به ذهنم رسید، هرچند گفتنی ها از این حزب بسیار دارم ) از این دست آدم های احمق بسیارند که دنیا را با این کارهای احمقانه شان به گند کشیده اند و روزی که در یک نشریه دانشجویی میگویی روشنفکران بوزینه صفت، به تریج قباشان بر میخورد که چرا به ما گفتید بوزینه...

بدم میاید، از همه ی کلی نگر ها از همه ی آنهایی که خود را عقل کل میدانند و دیگران را گوسفند تصور میکنند، بدم میاید از همه ی آنهایی که بعضی مواقع فکر میکنند از خدا هم بیشتر میفهمند، همان هایی که شلوارشان را هم نمیتوانند بالا بکشند اما فکر میکنند از خدا هم بیشتر میفهمند، آنهایی که حتی نام رهبران حزب برباد رفتشان را هم نمیتوانند به طور کامل تلفظ کنند آن وقت از دگماتیسم یا همان جمود فکری برایت در نشریه ی متبوعشان مطلب به اسمشان چاپ میکنند، از مجلس انتقاد میکنند، از شهرداری تهران انتقاد میکنند، از سپاه میگویند و خلاصه عالم و آدم را به هم میبافند و ادعا میکنند که از همه بیشتر مشکلات مملکت را میدانند و تئوری حل مشکلات صادر میکنند و به گمان خودشان کشور را اینان اداره میکنند، الله اکبر از این همه حماقت....

مداد سفید