امروز روز جمعه بود، روزی که متفاوت تر از مابقی زمان ها برای من یکی رقم خورد. دیشب حدود ساعت یک نصفه شب بود که یکی از دوستان قدیمی ام پیامی به من داد و حال و احوال مختصری کرد، و البته یک مشاوره ی کوچکی هم خواست و من چون خیلی خسته بودم جواب مشاوره اش را به امروز صبح موکول کردم. این رفیقم حدود دو سالی میشود که از مذهب اهل سنت به مذهب شیعه تغییر جهت داده است، برای همین برای من خیلی قابل احترام است، سوالش درباره ی خواستگاران سنی ای بود که دلش نمیخواست با آنها وصلت کند...
به هر روش که بود به او قول دادم که فردا یعنی امروز صبح جواب سوالش را بدهم، امروز صبح که از خواب بلند شدم، یک لحظه به ذهنم رسید که خدایا چه میشد اگر یک سنی که تازه شیعه شده باشد پیدا شود و من این دو را به هم معرفی کنم، در همین فکر ها بودم که ناگهان به ذهنم رسید از طریق نهاد رهبری اقدام به چنین کار خداپسندانه ای کنم، سریعا به شماره مسئول نهاد دانشگاه پیام دادم و پرسیدم که آیا چنین موردی را سراغ دارد یا نه، و در کمال خوشحالی جواب مثبت را از او گرفتم! و قرار شد بعد از پیگیری های لازم نتیجه را به من اطلاع بدهد. این اولین اتفاق شیرین...
بعد از ظهر شد، باز هم یکی از دوستان قدیمی ام پیامی داد و خواست که بین دو نفر واسطه ی خیر شوم! البته این دوستم با آن بالایی فرق میکند، قبول کردم، مسئولیت من این بود که روی مخ عروس خانم کار کنم و راضی به وصلت با یک شاهزاده گردانم، اما این شاهزاده که بود؟ برای خود من بسیار باعث کنجکاوی بود که این مرد خوشبخت را بشناسم، بعد از کلی اصرار، وقتی نام مبارک ایشان را روی صفحه ی گوشی دیدم از تعجب شاخ در آوردم، خدای من چه میبینم!! دو یا سه بار پیام را از سر روخوانی کردم، بعد از اینکه مطمئن شدم درست دیده ام حدود نیم ساعت از خنده روده بر شده بودم، شاهزاده پسر را میشناختم، بسیار کوچولو تر از آن بود که بتوان تصور کرد او میخواهد ازدواج کند!!!
اما فراموش نمیکنم که عشق، کوچکی و بزرگی نمیشناسد، خیلی خیلی از اتفاقات امروز خوشحالم، با این که نمیدانم این وصلت ها جور می شوند یا نه، اما از طرف خانواده ی هر دو زوج احتمالا خوشبخت! به خودم خسته نباشید میگویم. تا به حال از پسری که شناخت بسیار اندکی از او داشتم، این همه برای عروس آینده تعریف نکرده بودم و به قول خودمان نوشابه باز نکرده بودم، مطمئنم که اگر خود شاه داماد آنجا بود از تعریف های اغراق آمیز من تعجب میکرد! ولی چه کنم که امروز حال دلم بسیار خوب است....