مداد سفید..

هر کجا هستی جهادی کار کن، جهاد ادامه دارد، جنگ ادامه دارد...

مداد سفید..

هر کجا هستی جهادی کار کن، جهاد ادامه دارد، جنگ ادامه دارد...

۱۹ مطلب با موضوع «درد دل» ثبت شده است

امروز روز جمعه بود، روزی که متفاوت تر از مابقی زمان ها برای من یکی رقم خورد. دیشب حدود ساعت یک نصفه شب بود که یکی از دوستان قدیمی ام پیامی به من داد و حال و احوال مختصری کرد، و البته یک مشاوره ی کوچکی هم خواست و من چون خیلی خسته بودم جواب مشاوره اش را به امروز صبح موکول کردم. این رفیقم حدود دو سالی میشود که از مذهب اهل سنت به مذهب شیعه تغییر جهت داده است، برای همین برای من خیلی قابل احترام است، سوالش درباره ی خواستگاران سنی ای بود که دلش نمیخواست با آنها وصلت کند...


به هر روش که بود به او قول دادم که فردا یعنی امروز صبح جواب سوالش را بدهم، امروز صبح که از خواب بلند شدم، یک لحظه به ذهنم رسید که خدایا چه میشد اگر یک سنی که تازه شیعه شده باشد پیدا شود و من این دو را به هم معرفی کنم، در همین فکر ها بودم که ناگهان به ذهنم رسید از طریق نهاد رهبری اقدام به چنین کار خداپسندانه ای کنم، سریعا به شماره مسئول نهاد دانشگاه پیام دادم و پرسیدم که آیا چنین موردی را سراغ دارد یا نه، و در کمال خوشحالی جواب مثبت را از او گرفتم! و قرار شد بعد از پیگیری های لازم نتیجه را به من اطلاع بدهد. این اولین اتفاق شیرین...

بعد از ظهر شد، باز هم یکی از دوستان قدیمی ام پیامی داد و خواست که بین دو نفر واسطه ی خیر شوم! البته این دوستم با آن بالایی فرق میکند، قبول کردم، مسئولیت من این بود که روی مخ عروس خانم کار کنم و راضی به وصلت با یک شاهزاده گردانم، اما این شاهزاده که بود؟ برای خود من بسیار باعث کنجکاوی بود که این مرد خوشبخت را بشناسم، بعد از کلی اصرار، وقتی نام مبارک ایشان را روی صفحه ی گوشی دیدم از تعجب شاخ در آوردم، خدای من چه میبینم!! دو یا سه بار پیام را از سر روخوانی کردم، بعد از اینکه مطمئن شدم درست دیده ام حدود نیم ساعت از خنده روده بر شده بودم، شاهزاده پسر را میشناختم، بسیار کوچولو تر از آن بود که بتوان تصور کرد او میخواهد ازدواج کند!!! 

اما فراموش نمیکنم که عشق، کوچکی و بزرگی نمیشناسد، خیلی خیلی از اتفاقات امروز خوشحالم، با این که نمیدانم این وصلت ها جور می شوند یا نه، اما از طرف خانواده ی هر دو زوج احتمالا خوشبخت! به خودم خسته نباشید میگویم. تا به حال از پسری که شناخت بسیار اندکی از او داشتم، این همه برای عروس آینده تعریف نکرده بودم و به قول خودمان نوشابه باز نکرده بودم، مطمئنم که اگر خود شاه داماد آنجا بود از تعریف های اغراق آمیز من تعجب میکرد! ولی چه کنم که امروز حال دلم بسیار خوب است....

مداد سفید

امشب برای مراسم عزاداری اربعین به مسجد دانشگاه رفته بودم، طبق عادت بدی که معمولا داشتم موقع سخنرانی مشغول صحبت با یکی از رفقایم که خیلی وقت بود ندیده بودمش شدم، در حین صحبت نه چندان مهم و حیاتی که داشتیم، خیلی اتفاقی تکه ای از سخنرانی سخنران مراسم را شنیدم که میگفت: باید کاری کنیم که اربعین و در کل حرکت امام حسین از جنبه ی صرفا عبادی دربیاید چرا که این حرکت در اصل یک حرکت عبادی سیاسی اجتماعی ست...

حق با او بود، ما حزب اللهی ها آن دو بخش دیگر را یادمان رفته بود، حداقلش یادمان رفته بود کاری هر چند کوچک برای آن دو بخش دیگر انجام دهیم، دلم داشت می ترکید، او که حرف میزد دلم داشت می ترکید به این فکر میکردم که خدایا چه میشود بر این امت حزب الله که اینگونه از اصل می برند و به فرع می چسپند، مگر یادمان رفته نقطه ی عطف اسلام همان اسلام سیاسی ست، پس چرا این همه از سیاست گریزانیم؟ چرا درستش را برای همگان تبیین نمی کنیم؟ چرا نشسته ایم؟ خدا از سر تقصیرات همه ی رفقای حزب اللهی مان و به ویژه منِ حقیرِ بی وجود بگذرد. وقتی ماه صفر تمام شود، دیگر صدای این روضه ها و سینه زنی را نخواهیم شنید، دیگر گریه بر اباعبدالله سخت خواهد شد، دیگر گونه ها، کمتر خیسِ مصیبت حسین میشوند، اما ای کاش سیاستش زنده تر بماند، ای کاش این سیاست در قلم ها و زبان های امت حزب الله عمیقا نفوذ کند..

در همین حال و هوای گنگی و پر از علامت سوال بودم که ناگهان یکی از دوستانم کنارم نشست، اولین سوالی که پرسید از قرعه کشی کربلا بود، گفت فلانی ثبت نام کرده ای؟ با سر علامت دادم که ثبت نام کرده ام، گفت ان شالله که اسمت درمیاید، دعایش را بدجور به خودم گرفتم انگار آسمان و زمین این دعا را کرده باشند، شاید بعد ها برای خودم هم غیر قابل باور باشد اما خدا میداند که در آن لحظه تا خود بین الحرمین رفتم و برگشتم.....

الان که این ها را مینویسم دلم درد میکند، خدایا به خاطر این دردی که روی سینه احساس میکنم تو را شکر، خدایا نگذار یادم برود پادشاهی که وجود مرا در این لحظه تماما تسخیر کرده است، معنای خالص سیاست است، خدایا میدانم که تمام امام حسین سیاست بود، خدایا سیاست را به من بشناسان و وظیفه ام را دائم گوشزدم کن، خدایا تو خود شاهد باش که با تمام بی لیاقتی ام در این راه شهید شوم، شهید سیاست حسین، شهید دیانتش...

دیگر صفحه ی کیبورد قادر نیست درونم را بیرون بریزد، حال دلم خوب نیست ولی چرا... خوب است، طعم درد حسین هم شیرین و چشیدنی ست، خدایا ید الهی را روی سرهایمان بکش و لعنت کن تمام آنهایی را که حسین را به کربلا محدود دانستند و اصلا مادرشان به عزایشان بنشیند همه ی این آدم ها، همه ی آنهایی که حسین را قربانی مصلحتشان کردند و تمام آنهایی که خواستند دین را از سیاست جدا محاسبه کنند. الهی آمین...

مداد سفید

چند صباحی بیشتر به اربعین حسینی نمانده است، حزنی بر دلم نشسته، باورش کمی تلخ است، محرم و صفری که به گفته ی روح الله، اسلام را زنده نگه داشته اند، کم کم به ثانیه های آخر خود نزدیک میشوند، به این می اندیشم که حسین علیه السلام اگر نبود، پس این همه دل های ترک خورده با چه کسی درد دل میگفتند و اصلا مگر میشود درد هایی را که برای حسین زمزمه میشوند را با کس دیگری گفت... چهل روز از روزی که خون خدا را در کربلا قطعه قطعه کردند میگذرد، چه میشود بر این مردم که گاه یادشان میرود حق و باطل را از هم تمییز دهند....به یقین می رسم که بغض نسبت به علی و اولاد مظلومش از همان ابتدا به ناف دین فروشان بسته شده بود، اما ای وای از آهی که بلای جانِ دینِ نداشته ی دین فروشان شود، آهی که دودمان منافق را بر باد میدهد.... بگذریم از اینکه این مظلومیت قلب تاریخ را هم به درد آورده است، حسین را کشتند، مرید حسین را هم کشتند، پنج سال پیش، عزادار حسین را هم کشتند، نمیدانم چرا هر وقت میخواهم از حسین و عاشورا بنویسم یادم نمیرود نامردانی را که پنج سال پیش در همین جمهوری اسلامی در عزای حسین فاطمه، هلهله میکردند، مسجد میسوزاندند، و انتقام پدران ملعونشان از حسین را اینگونه میگرفتند.

به خواب رفته بودند یا اینکه خود را به خواب زده بودند، چه فرقی میکند؟ انقلابی که در دست جماعت خوابزده باشد چه فرقی با انقلاب افتاده به دست نااهلان و نامحرمان دارد؟ دیگر دلم نمیخواهد آن روز هارا به یاد بیاورم، از حسین (ع) شرم دارم که بیش از این بنویسم، به همین جمله بسنده میکنم که؛ خدا لعنت کند منافق دین فروش را... و خدا اجر صبر سید علی را زیاد کند و او را با اجداد مظلومش محشور نماید. ان شالله...

مداد سفید

عطرافشانی مزار شهدای گمنام حسینیه عاشقان ثارا...+ تصاویر

سه شنبه 11 آذر سال 1393 دانشگاه ارومیه میزبان دو میهمان عزیزی بود که هر دو خیبری بودند و از جزیره ی مجنون. روز حادثه همه حاضر بودند، شمای مخاطب خوب است بدانی که این«همه» برمیگردد به دانشجویان، اساتید، کارمندان، مردم، آسمان، زمین و دانه به دانه ی ذرات عالم....

«این همه» یعنی به معنای واقعی کلمه «همه» چند سالی بود که از اولین مطالبه ی دانشجویی ما برای میزبانی آنها در دانشگاهمان میگذشت، زمان زیادی گذشته بود و دانشگاه به نفس نفس افتاده بود، چقدر جایشان خالی بود، با هیچ چیزی هم پر نشد، آمدند دانشگاه نور گرفت، و کنار خانه ی خدا چای گرفتند.

همه تعظیم کرده، مقابلشان ایستاده بودند. بر حسب اسم، بسیج دانشجویی متولی اصلی برنامه بود ولی در کمیته ای که شکل گرفت همه ی هیئتی ها و کانون های فرهنگی حاضر بودند. حق داشتند، ولی آن چند نفری که حین کار اشک های ریمل خوردشان روی صورت جاری میشد و سیاهی های چشمشان را با خود میبرد را یقینا خود شهدا دعوت کرده بودند. همکلاسی هایمان که داشتند دل نوشته روی پارچه مینوشتند را هم قبل از آن در برنامه های مشترکمان خیلی ندیده بودم، به گمانم شهدا آمده بودند تا ما را کنار هم ببینند، خودشان هم همه ی کار ها را با حساب و کتابی دقیق کنار هم چیدند. ما را پیش میبردند و کار ها را به دست ما و با اراده خود انجام میدادند. حال همه خوب بود خوب تر از همیشه، حال آنکس که تا به حال جارو دستش نگرفته بود و آن روز تمام سن را به تنهایی جارو کرد به گمانم بیشتر از بقیه خوب بود، یا او که با چادرش از پله ها بالا رفته بود و ریسه ها را روی سن محکم میکرد از همه بهتر بود، یا همه ی آنهایی که از ابتدا تا انتهای مراسم با سربند و اتیکت، خود را خادم الشهدا میخواندند و سر پا بودند یا... دلم گاهی لک میزند برای این حس و حال معنوی....

حالا هم رسم براین است که اهالی نمازشان را بین دو فاتحه ای که برای شهدای دانشگاه میخوانند اقامه کنند، شهدا مفهوم تازه ای از انقلاب در ذهن ما در فضای دانشگاه ساختند، خدایشان رحمت کند....

مداد سفید